تبليغاتX
farzad tanha 1367

من دیروز ساعت ۳ از سفر خونه خدا برگشتم راستش هنوزم باورم نمیشه که من رفتم رم حضرت رسول وقبرستان بقیع و مسجدالحرام رو دیدم و برگشتم نمیدونم من چیکار کردم که لیاقت این سفرو پیداکردم نمیدونم شایدم این یک التیماتم از طرف خدا بود با من که باهم اتمام حجت کنه بگه این اخرین فرصت تو اقا فرزاد هرچی که بود بهترین سفر عمرم بود .روز جمعه وقتی رفتم مسجد میدان خزر که با کاروان بریم فرودگاه من جزوء آخرین نفرات بودم که رسیدم دوتا اتوبوس قبل اینکه من برسم رفته بود وفقط مونده بود اخرین اتوبوس که من باهاش رفتم مامان بابم که خودشون مکهودن  برای بدرقه من زن عموم با علیرضا وفرشادوعمه فرزانه امده بودن تو اون لحظه ها خیلی استرس داشتم وقتی رسیدیم فرودگاه هم اتقیمو که اسماعیل بود رو پیدا کردم بعد رفتیم باهم دوتا سیم کارت عربستان از تو فرودگاه خریدیم تازه یادم امد پول ایران با خودم نیاوردم که دیر شده بود فقط همون۴۰۰دلار همرام بود وقتی نشستیم تو هواپیما هنوزم باورم نمیشد واقعا دارم میرم ۳:۵۰ساعت بعد رسیدیم فرودگاه جده بعد سوار اتوبوس شدم که بریم مدینه نزدیک ۶ساعت تو راه بودیم وقتی از تو پنجری اتوبوس حرم حضرت رسول (ص) رو دیدم باورم نمیشد هتل ما هم درست روبه روی حرم حضرت رسول(ص) و قبرستان بقیع بود شب رئیس هتل به ما خوش آمد گفت ماهم رفتیم اتاقامون توراه با یکی از بچه ها اشنا شدیم برا همین رفتیم اتاقمون عوض کردیم و سه تخته گرفتیم خیلی خسته بودیم برا همین زود خوابدیم ساعت ۵صبح بود که در اتاق هارو آقای معمایی(رئیس کاروان )میزد و میگفت نماز میخوایم بریم حرم پیغمبر(ص)ما بلند شدیم وغسل زیارت کردیم و لباس پوشیدیم رفتیم حرم وقتی وارد حرم شدم باورم نمیشد فکر میکردم دارم از تلوزیون نگاه میکنم  رفتیم تو حرم نماز خونیدیم من نمیدونستم که وقتی بهایی ها نماز میخونن نباید از جلوشون رد شی داشتم میرفتم کفشامو بردارم یهو یارو با مشت زد تخت سینم بعد دوباره نمازشو ادامه داد اونجا بود که فهمیدم  نباید ردشم بعدش رفتیم قبرستان بقیع باورم نمیشد که ۴تا امام معصوم اونجا هستن وهیچ حرمی براشون درست نکردن حتی اجازه نمیدن دست به خاک بقیع بزنی اونجاست که معنی واقعی غربت رو فهمیدم  تو مدینه شبها وبعدظهر ها میرفتیم حرم حضرت رسول (ص) صبح ها خواب بودیم دو سه روزم با بچه ها رفتیم بازار ولی سخ ترین لحظه تو مدینه لحظه وداع بود چون روزی که ما میخواستیم مدینه رو ترک کنیم روز درگذشت بانو ام البنین بود خیلی سخت بود برام با لباس احرام رفتیم سوار اتوبوس شدیم تا بریم مسجد شجره ومحرم شیم ۱ساعت تقریبا تو راه بودیم تارسیدیم مسجد شجره اونجا محرم شدیم نماز مغرب و عشا رو خوندیم لبیک گفتیم رفتیم سوار اتوبوس شدیم که بریم مکه تقریبا ۶ساعت تو اتوبوس بودیم مستقیم رفتیم هتل ساک هامون روگذاشتیم تو اتاقمون رفتیم برا طواف ساعت تقریبا ۱ شب بود وقتی رسیدیم تو صحن مسجد الحرام روحانی کاروان گفت سراتون رو بندازین زمین و تا موقعی که ما نگفتیم سراتونو بالانیارین ماهم رفتیم یهو گفتن سجده کنید سجده کردیم بعد گفتن سرا بالا وقتی سرمو آوردم بالا خانه خدا روبه روی من بود باورم نمیشد انگار دارم ازتلوزیون میبینم اصلا یادم نیست از خدا چی خواستم فقط یادم طواف کردم بعد نماز طواف بعدش صفا ومروه رفتم بعد طواف نساء و اخرم نماز طواف نساء بعد برگشتیم هتل ساعت ۷ صبح بود صبحانه خوردیم رفتیم تو اتاق دیگه یادم نیست بیهوش شدم تا ظهر خوابیدم دوباره بعدظهر رقتم طواف مستحبی تو مکه هم یه بار دیگه به نیت خانوادمو دوستام کسیای که التماس دعا کرده بودن محرم شدم خدا لطفش شامل حالم شد تو مدتی که مکه بودم دوبار دستم به حجرالسود رسید لحظه وداع با کعبه خیلی برام سخت نبود چون خداهمه جا هست وقتی برگشتیم ایران تو فرودگاه با همه بچه ها که مثل خانواده شده بودیم  خداحافظی برام سخت بود من۱۳روز باهاشون زندگی کردم فقط خداکنه زیارتم قبول شده باشه وبتونم جواب لطف خدا روبدم 

خدا آن حس زیبائیست كه در تاریكی صحرا

                 زمانی كه هراس مرگ میدزدد سكوتت را
یكی آهسته می گوید
                         كنارت هستم ای تنها
و دل آرام می گیرد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:34  توسط farzad  | 
بازم طولانی شد امدنم به وبلاگم سال۹۰ هم باهمه خوبی ها و بدی هاش تموم شد یک سال دیگه از عمرمم گذشت بلاخره زمان اعزامم به عمره مشخص شد ۸/۲/۹۱ اگه خدا بخواد اعزام میشم جالبی قضیه اینجاست که مامان و بابامم ۲۸/۱/۹۱ میرن مکه ۸/۲ میان منم همون روز میرم احتمالا فقط تو فرودگاه همو میبینیم خلاصه رفتم با کلی هیچان حوله احرام و وسایل احرام خریدم عید امسالم ۷روز اولشو رفتم مشهد خوب بود خداروشکر ولی خیلی مشهد شلوغ بود زودبرگشیم دیروزم کلاس توجیحی عمره بود منم که هیچکس و نمیشناختم ۲ساعت اول دوتا شیخ امدن صحبت کردن بعدش گفتن مهمانان گرامی بفرمایید بیرون برای پذیرایی ۶۰۰تا ادم حمله کردن به کیک ساندیس خیلی خنده دار بود بعدشم کاروان بندی شدیم هرکی رفت تو سالن کاروان خودش رفتیم تو سالن رئیس کاروان شروع کرد به گفت اینکه موقع بستن حوله باید همه لباسا رو دراورد ... خلاصه منم شروع کردن سوال کردن اول پرسیدم حاجاقا اگه حوله بازشد چی یهو کل ملت میخندیدن خلاصه یکی دوتا سوال دیگم کردم جلسه تموم شد دوسه تا از هم کاروانیا امدن گفتن داداش شمارتو میدی اشناشیم اونجا باهم باشیم یکی نیست بگه میخوای مثلا حاجی شی این کارارو بزارکنار دیگه بچه میترسم اخرشم خئاشاکی شه مارو نزاره بریم. 

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

                               تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

                             گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

                            گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

                     من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

                           برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

                      که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 18:47  توسط farzad  | 

نمیدونم چرا چند وقته این قدر کم وقت میکنم به کارای خودم برسم اوایل هر هفته به وبلاگم سر میزدم ولی الان خیلی کم میام این ترم هم تموم شد نمره آخرمم امد با نمره که اصلا فکر نمیکردم  وقتی نمرمو دیدم خودم فکم افتاد 17 اونم این درس که80% یا رد میشن یا قبل امتحان حذفش میکنن معدل این ترمم 15:30 شد خدا استاد نهج البلاغه رو لعنت کنه که معدل منو کم کرد ترمه چهارم انتخاب واحد کردم  18واحد گرفتم دیگه این ترمم جدی جدی قول مرحله آخره خدا کمکم کنه این ترمم بخیر بگذره تابستان تموم میکنم درسمو بعدشم خدمت. امسالم تموم شد پیر شدم رفت از این هفته میرم سرکلاس این چند وقته همش سرکار بودم خیلی خسته شدم احتمالا فروردین اگه قسمت شه میرم خانه خدا

 

گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

               از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

               گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی

               بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 22:20  توسط farzad  | 
این ترمم تموم شد تقریبا همه نمرهام امده جز اصل کاری تا اینجا تنها درسی که خراب که چه عرض کنم گند زدم نهج البلاغه بود که با نمره بسیار بسیار بسیار عالیه ۱۰قبول شدم اونم بخاطر زبونمه میگن زبان سرخ سر سبز را میدهد بر باد حکایت منه اخه استاد پینوکیو رو گفت پنکیو منم حی وسط حرفاش یواش میگفتم پنکیوبعدشم یکم کل کل کردیم بیشرف بیجنبه بهم داد ۱۰خداکنه اون اصل کاری رو بخیر بگذرونم این روزام که از صبح تاشب سرکارم اخه هم باید هزینه سفر مکه رو هم ترم بعدو جور کنم دیگه درکل ادم اگه بخواد یه زندگی معمولی داشته باشه باید براش جون بکنه منم فرقی با بقه ندارم .

خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار

                 حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار

انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن

                  اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار

با تار و پود این شب باید غزل ببافم

                 وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار

دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست

                 بار ترانه ها را از دوش عشق بردار

بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم

                  دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار

وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد

                 پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار

شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود

                 کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار

از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس

                از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 22:32  توسط farzad  | 
امتحانا از منطقه خطر رد شد یکی از درسای سخت این ترمم با نمره بسیار بسیار درخشانه ۱۳پاس شد   وقتی رفتم سر جلسه سخترین درس این ترمم یعنی درس بسیار محبوب فیزیک وقتی برگه رو بهم دادن سوال اول رو نگاه کردم دیدم بلد نیستم به سلامتی سوال دوم رو نصفه نوشتم سواله سومم نوشتم سوال چهار و پنج و ششم که به سلامتی بلد نبود خودکارو گذاشتم رو میز داشتم درو دیوارو نگاه میکردم که مراقب که یه خانوم بود امد گفت چرا نمینویسی گفتم بلد نیستم رفت چند دقیقه بعد برگشت گفت خوب برگه رو بده بلند شو برو منم چشمامو مظلوم کردم گفتم سوال یک چهار نمره داره بگو برم گفت دیگه چی سالاد کیک نوشابه تعارف نکن منم گفتم نه دست شما درد نکنه سوال یکو بده رفع زحمت میکنیم چند دقیقه بعد دوباره امد منم چشمامو حسابی مظلوم کردم دلش سوخت یواشکی سوال یکو نوشت تو یه کاغذ یواشکی عین قاچاقچی ها امد بهم داد منم ذوق زده شروع کردم به نوشتن که از اینور اونور میگفتن به منم بده منم یواشکی کاغذرو به همه میدادم در عوضش سواله۴ رو هم نوشتم خلاصه برگمو تحویل دادم خوشحال کلیم تشکر کردم از مراقبه خلاصه اگر استاد چون برگه ها شبیه همه گیر نده ایشالله اینم بخیر میگذره خلاصه شانس اوردم حسابی منم که حسابی درس خون اگه نمره نیارم زحماته یک ترمم حیف میشه اخه

 

خداحافظ شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

 خداحافظ واین یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

وبی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

وبرف ناامیدی برسرم یکریز می بارد

خداحافظ تو ای همپای شعرهای غزل خوانی

خداحافظ به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ بی تو گمان کردی که می مانم؟

خداحافظ بدون من یقین دارم که می مانی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 21:56  توسط farzad  | 
بازم خیلی زمان برد تا به وبلاگم سر بزنم امسالم مثل پارسال برا عاشورا وتاسوعا رفتم مشهدکه خیلی خوب بود واقعا دلم برا امام رضا(ع) خیلی تنگ شده بود امسالم برای دومین سال پشت سرهم تو مراسم مادربزرگم تو روز عاشورا شرکت کردم واقعا جو معنوی زیادی داره خلاصه هر چی بود تموم شد یواش یواش داره اخر ترمم میاد باز روزای درس خوندنو استرس داره میاد منم که عشق درس خوندن یکی نیست بگه آخه پسر چرا خالی میبندی تو کلا ترمی یه هفته درس میخونی اونم آخر ترمه. دانشگاهم که کارمون شده خنده بازی هفته ای سه روزم که آمل خونه ایمان میمونم تا ۱ـ۲ نصفه شب چرت وپرت میگیم میخندیم چند روز پیش تو دانشگاه یه ته ریش داشتم یه تسبیحم دستم بود با ایمان تریپ سلامون علیکم بر داشته بودیمو اینا اصلا حواسمون به دختر  پسره که تو چمن نشسته بودن نبود بیچاره ها تا منو دیدن خودشونو جم جور کردن رنگ دختره پریده بود نا فرم حالا من و ایمان از خنده داشتیم میمردیم ولی به روی خودمون نیاوردیم منم گفتم راحت باشید به حالتان برسید من اینو گفتم ایمان بیشور ترکید از خنده نگذاشت یکم اذیتشون کنم تابلو کرد خلاصه تو دانشگاه حواسمون به همه چیز هست جز درس یکی نیست بگه ابله ها ترمی خداتومن دارین پول میدین درستونو بخونین ولی کو گوش شنوا چند روز پیشم بعده قرنی استخر رفتیم جوگیر شدم امدم شیرجه بزنم حواسم نبود که عمقش کمه چنان شیرجه زدم که سر وکمرم خورد ته استخر که نابود شدم حالا خوبه منم شنا بلد نیستمو اینجوری شیرجه زدم  امسال برا اولین بار بود شب یلدا کنار خانواده نبودم تو خونه ایمان بودم خیلی اولش زده حال بود تریپ غم بود خونش نافرم خلاصه من رفتم یکم خردنی گرفتم ایمانم شام درست کرد خلاصه یه شب یلدا خاطره انگیز شد

ما قول دادیم ماله هم باشیم

                      ما قول دادیم اینو میدونم 

با گریه میگی مرده و قولش

                      نامردمو قولمو میشکونم

مثل فرشته ها شدی امشب

                     تو این لباس روشن توری

باگریه گم میشم تو مهمونا

                      دیدی یه جاهایی رو مجبوری

من عاشقانه میگذرم از تو

                       راهی که بچسبه به فراموشی

باورکن این روزها غیر ازمن

                         چیزی تو رویاهات اضافی نیست

باید با قرص ها مهربون تر شم

                          بعد از تو روزی دوتا کافی نیست

اشک هاتو کی میشمره وقتی که

                          دستام از گونه هات دوره

رفتن همیشه اختیاری نیست

                           آدم یه جاهایی رو مجبوره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 22:4  توسط farzad  | 
بازم زمان زیادی برد تا به دفتر خاطراتم سر بزنم این نشون میده که خودممو چقدر فراموش کردم الانم که امدم چون استاد نیومده بود من امدم سایت دانشکاه بیرونم سرده منم مریض دوتام امپول خوردم داغونم خوابمم میادددد امسالم برا عاشورا احتمالا مثل پارسال میرم مشهد دلم برا حرم امام رضا خیلی تنگ شده .دیگه ولی کلا زدم به بیخیالی دنیا تو دانشگاهم که از ترم یک با ایمان و مهرداد یک اکیپ سه نفره داریم که کره خنده ایم هر سه وقتی نمیبینمشون دلم براشون تنگ میشه عوضیا مثل برادر شدیم باهم دارم کم کم میشم همون فرزاد قدیم شاد یا به عبارت دیگه کره خنده

کاش ميشد عشق را تفسير کرد

خوابه چشمان تو را تعبير کرد

کاش ميشد همچون گلها ساده بود

سادگی را با تو عالمگير کرد

کاش ميشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد

کاش ميشد در حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 11:23  توسط farzad  | 
هر سال برا عمره دانشجویی ثبت نام میکردم با هزار امید و ارزو ولی هیچ سالی اسمم در نمیومد امسال که اصلا امیدی نداشتم روزه اخر ثبت نام اسمه خودمو داداشمو نوشتم اصلا امیدی نداشتم ولی اسمم امسال برا عمره دانشجویی در امد از زمان کاردانی تا حالا این دفعه ۵بود ثبت نام میکردم نمیدونم چرا ولی فکر کنم خدا یا میخواد باهام اتمام حجت کنه  یا میخواد بهم بگه بنده خوبی بودم نمیدونم ولی خیلی حس خواصی دارم خدا کنه واقعا برم اخه فعلا ۵۰٪ قضیه حله که اسمم در امده بقیش گذرنامه ایناس که ایشالله مشکل پیش نیاد خدا فعلا که طلبیده اگه پشیمون نشه.

شکستم ولی تکیه گاه توام

                                   ببین بیکسم اما پناه توام

یه عمره که از قصه و درد و غم

                                 به جایه تو بازم شکست میخورم

همون قدر که از زندگی خسته ای

                                 به روت باز نشد هر در بسته ای

میخوام تویه نقشه تو بازی کنم

                                  به هر سختی تقدیرو راضی کنم

اگه خاطرات تو دوشمه

                                  به جای تو غصه تو اغوشمه

یه حسی منو سمت تو میکشه

                                 میگم این عذاب عین آرامشه

تو هیچ وقت کنارت ندیدی منو

                               جلوتر رفتم ازت این جاده رو

مبادا که غم راحت تو سد کنه

                            به جای تو دنیا به من بد کنه

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 21:47  توسط farzad  | 
خیلی وقت بود سر به وبلاگم نزده بودم خیلی گرفتارم کاملا وقتمو با کار پرکرده بودم از این هفته هم تازه رفتم سر کلاس ماه پیشم دوروزه رفتم مشهد یه سرم رفتم حرم خیلی عالی بود دختر عمومم که تازه به دنیا امده خیلی بامزس خیلی دلم براش تنگ شده اسمشو گذاشتن فاطمه این چند وقته عنقدر سرم گرم کار بوده که از خودمم یادم رفته بود این ترم چون کلا دوروز و نصفی کلاس برداشتم برا همین دوشب تو امل خونه یکی از دوستام میمونم که خیلی پسره خوبیه.نمیدونم چرا بغل موهام یکم سفید شده همه میگن چرا پیر شدی؟ولی من برام مهم نیست

بزن باران بهاری کن فضا را

                           بزن باران و تر کن قصه ها را

بزن باران که از عهد اساطیر

                           کسی خواب زمین را کرده تعبیر

بشارت داده این آغاز راه است

                            نباریدن دلیل یک گناه است

بزن باران به سقف دل که خون است

                            کمی آنسوتر از مرز جنون است

بزن باران که گویی در کویرم

                              به زنجیر سکوت خود اسیرم

بزن باران سکوتم را به هم زن

                              و فردا را به کام ما رقم زن

بزن باران به شعرم تا نمیرد

                              در آغوش طبیعت جان بگیرد

بزن باران،بزن بر پیکر شب

                              بر ایمانی که می سوزد در این تب

به روی شانه های خسته ی درد

                               به فصل واژه های تلخ این مرد

بزن باران یقین دارم صبوری

                               و شاید قاصدی از فصل نوری

بزن باران،بزن عاشق ترم کن

                                مرا تا بی نهایت باورم کن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 21:38  توسط farzad  | 
خیلی وقته وقت نکرده بودم بیام یه سری به وبلاگم بزنم آخه بیشتر وقتم یا سره کارم یا سرم تو حساب کتابه اخه نزدیک پرداخت قسته بانک داره میشه باید پولامو جمع کنم . کاش میشد آدم به عقب برگرده و اشتباهاتشو جبران کنه فکر کنم من چندتا اشتباه تو زندگیم کردم که کاش میشد برگردمو جبران میکردم یا اصلا انجامش نمیدادم این چند زوزه خیلی فکرم درگیره این افکاره اخه از چندتا از کارایی که کردم خیلی پشیمونم .بیخیال امروز بازی استقلال پرسپولیس هست ایشالله مثل دوتا بازی قبل استقلال برنده بازیه با گل زنی فرهاد مجیدی ایشالله.خدایی یکی نیست بگی اخه ببره یا ببازه چیزیش به تو میرسه؟نه نمیرسه ولی تو این مملکت سرگرمی دیگه برا ما نیست که پس باید دل خوش استقلال باشیممممم.

کاش قصه تموم میشد

                              کاش گریه نمیکردم

من باعث و بانیشم دنبال کی می گردم

                              تقصیر خودم بوده هرچی که سرم امد

از هرچی که ترسیدم عینا به سرم امد

                             تا حس منو دیدی احساس خطر کردی

تا رازمو فهمیدی دنیا رو خبر کردی

                         این حادثه تلخو از چشم تو مدیدم               

توروی تو دنیا بود من پشت تو جنگیدم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 14:31  توسط farzad  |